تبليغاتX
این نیز بگذرد...
خدایا همه چیو سپردم دست خودت..میدونم درستش میکنی...

سلام دوس جونا

هفته پیش تلفنمون یه طرفه شد و من دیگه نتونستم بیام...ولی خب انقد من بابامو تهدید کردم و گفتم اگه نذاری من برم به تفریحات سالمم برسم میرم سیگاری میشم و معتاد میشم و اینا بابام قبض تلفنو داد..البته اولش میگفت برو معتاد شو ولی گفتم پول مواد از پول اینترنت خیلی بیشتر میشه ها اونوقت باید همش بهم پول بدین برم مواد بخرم بعدم بخوام ترک کنم دوباره یه عالمه هزینه ش میشه..که بابام گفت اگه اینطوریه پس همون اینترنتو وصل میکنم انگار به صرفه تره

از هادی هم خبر جدیدی در دست نیست و همچنان ...

البته دیگه گذاشتم خودش تصمیمشو بگیره..دیگه کاریش ندارم و فقط منتظر میمونم و همه چیو میسپرم به خدا و زمان..

میخواستم همینجا رو تبدیل کنم به دفترخاطرات و بیام روزانه هامو توش بنویسم ولی دیدم نمیشه..اینجا از خاطرات دونفره مون مینوشتم و الان همش یاد هادی میفتم اینه که یه جای دیگه رو ساختم..خودمم از این همه جابجایی خسته شدم بخدا ولی چیکار کنم دیگه..

تا اطلاع ثانوی اینجا روزانه هامو مینویسم..اگه خدا خواست و هادی برگشت دوباره میام همینجا و یا پرشین بلاگ و دوباره خاطراتمونو ثبت میکنم و اگرم نه که..

خلاصه که منتظرتونم..دوستتون دارم.فعلا

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/07/06ساعت 19:34  توسط ناناس خانومی  |