|
|
|
|
|
سلام دوس جونا هفته پیش تلفنمون یه طرفه شد و من دیگه نتونستم بیام...ولی خب انقد من بابامو تهدید کردم و گفتم اگه نذاری من برم به تفریحات سالمم برسم از هادی هم خبر جدیدی در دست نیست و همچنان ... البته دیگه گذاشتم خودش تصمیمشو بگیره..دیگه کاریش ندارم و فقط منتظر میمونم و همه چیو میسپرم به خدا و زمان.. میخواستم همینجا رو تبدیل کنم به دفترخاطرات و بیام روزانه هامو توش بنویسم ولی دیدم نمیشه..اینجا از خاطرات دونفره مون مینوشتم و الان همش یاد هادی میفتم اینه که یه جای دیگه رو ساختم..خودمم از این همه جابجایی خسته شدم بخدا ولی چیکار کنم دیگه.. تا اطلاع ثانوی اینجا روزانه هامو مینویسم..اگه خدا خواست و هادی برگشت دوباره میام همینجا و یا پرشین بلاگ و دوباره خاطراتمونو ثبت میکنم و اگرم نه که.. خلاصه که منتظرتونم..دوستتون دارم.فعلا |
||